#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_175
داروین – فقط بدیش اینه که دستشوییش تو حیاطه.من تا همین سر ِ صبح داشتم جون می دادم زیر اون همه فشار، ولی حال نداشتم برم دستشویی!
یه خرده خندید و فورا گفت : کلا دیشب خیلی بهم سخت گذشت.توی خواب خارش مغزی گرفته بودم یه آهنگ هِی تو ذهنم تکرار میشد.همش خواب می دیدم مُردم...اثرات اون آهنگه بود.
یه لحظه حالت دیشب داروین اومد جلوی چشمم و گفتم : چه آهنگی بوده که تا این حد باعث خارش شده؟
خندید و گفت : مسخره می کنی؟ خارش مغزی یه پدیده ی روانیه! بگذریم...یه آهنگ بود از U.N.K.L.E در مورد قیامت.
- یادم باشه هیچ وقت بهش گوش نکنم!...
رو به حامی گفتم : راستی خیلی وقت بود می خواستم ازت یه چیزی بپرسم.
حامی – بگو...
- من چند وقت پیش یه نفرو توی خیابون دیدم...اولش فکر کردم آدمه ولی یه لحظه بعد ناپدید شد.حس می کنم جن بوده باشه.
حامی – خب...شاید هم واقعا آدم بوده باشه! مگه اذیتت کرد؟
- نه ولی با تعجب زُل زده بود بهم، انگار که مثلا من جن ام و اون آدم!
حامی – شاید واقعا از دیدنت تعجب کرده باشه!
- مگه ممکنه یه جن از دیدن آدما تعجب کنه؟!
حامی – نه از دیدن هر آدمی.ببین، وقتی یه مدت با جن ها، چه خوب چه بد در ارتباط باشی چشمات به دیدنشون عادت می کنه و به مرور می تونی جن های دیگه رو هم ببینی.البته این دیدن ِ جن ها اتفاقیه چون معمولا خودشونو مخفی می کنن...ولی فرض کن یه جن خودشو نامرئی کرده و یهو تو می بینیش! معلومه که تعجب می کنه!
- یعنی میگی چون من تونستم ببینمش تعجب کرده بود؟!...
romangram.com | @romangram_com