#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_148


سورن – اگه نمی تونی بمونی بپیچون برو خونه، من با صالحی هنماهنگ می کنم.

- تا ساعت پنج می مونم بعد میرم.

سورن – میل خودته.

سورن این جمله رو گفت اما تا آخرین لحظه ای که توی دفتر بودیم اصرار داشت که منو بفرسته خونه.اصلا هم توجهی نمی کرد که حالم خوبه!

حوالی ساعت پنج و نیم بود که از دفتر بیرون اومدیم.بعد از چند دقیقه سر و کله زدن با سورن راضیش کردم که تنهایی برم خونه.تو مسیر برگشت به قدری خسته بودم که نمی تونستم به چیزی غیر از خواب فکر کنم.حس می کردم وحشتناک ترین چیزها هم برام بی معنی اند.بی خیال روزگار شده بودم.

هنوز به در خونه نرسیده بودم که از دور داروین رو در فاصله ی چند قدمیِ در دیدم.از دیدنش زیاد خوشحال نشدم چون خیلی خسته بودم.کلا حوصله ی مهمون و این چیزا رو نداشتم.حالا اگه سورن یا مسعود بود اشکال نداشت، ولی با داروین زیاد صمیمی نبودم...

ماشین رو جلوی در نگه داشتم و بدون اینکه خاموشش کنم پیاده شدم.داروین داشت به صفحه ی موبایلش نگاه می کرد.وقتی بهش نزدیک شدم چشم از صفحه ی موبایلش برداشت و با لبخند گفت : چطوری عشقم؟!

- سلام، مرسی.

تا با هم دست دادیم گفت : خیلی تابلوئه که خسته ای.

- معمولا وقتی از سر کار برمی گردم اینجوری پنچرم.

کلید خونه رو از جیبم بیرون اوردم و گفتم : الان درو باز می کنم...

داروین – آره برو خونه یه کم بخواب.حالت بهتر میشه.

- این یعنی پشیمون شدی بیای تو؟!


romangram.com | @romangram_com