#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_147
سورن هم فورا گفت : آهــان!...همکارای عزیز لطفا تشریف ببرید بیرون دوستم معذبه.
با این جمله ی سورن همه ی کسایی که تو اتاق بودن پچ پچ کنان بیرون رفتن...بدون اینکه حتی حال ِ منو بپرسن.مونده بودم هدفشون از جمع شدن بالای سر من چی بود!
- خدا رو شکر که صالحی اینجا نبود!
سورن – مثلا اگه بود چی میشد؟!...
- با این لحن حرف زدن تو حتما اخراج مون می کرد! " لطفا تشریف ببرید بیرون" رو خیلی دستوری گفتی.حالا چرا نمی ذاری بلند شم؟!
سورن – بده نمی خوام دوباره با مخ زمین بخوری؟ چت شد؟!
- نمی دونم، فک کنم یه بوی عجیبی حس کردم، یهو سرم سنگین شد...بقیه شم که خودت دیدی.
سورن – بو؟! شاید لوله های گاز نشتی دارن!
- نه بابا، بوی گاز نبود.شبیه این ادکلن بد بوها بود که پسر سوسول ها می زنن.
سورن یقه ی پیراهنشو به دماغش نزدیک کرد و گفت : نکنه بوی ادلکن من بوده!
بعد دست منو کشید و گفت : بیا، بیا بو کن ببین این بود؟
- چرت و پرت نگو، از اون فاصله چجوری بوی ادکلن تو به من رسیده!
سورن – راست میگی ها. بعدم اگه بوی ادکلن من بوده باشه، دوباره ممکنه غش کنی بیفتی رو دستم.بی خیال...الان می تونی پاشی؟!
- دو ساعته می خوام همین کارو بکنم جنابعالی اجازه نمیدی!
romangram.com | @romangram_com