#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_257

الان رايان مال من نيست که بدوم سمتش و اين خبرو بهش بدم .

حسمو نميدونستم ،ترس توي سلول به سلول بدنم رخنه کرده بود .

از يه طرفي ميترسيدم ،من يه دختر مجرد، توي اين جامعه اي که نفس کشيدنم توش سخته حامله بودم .

از يه طرفم وقتي به اين فکر ميکردم قراره بچه ي رايانو به دنيا بيارم دلم ضعف ميرفت .

با اينکه يک دقيقه ي از وجودش خبر دارشدم اما حس ميکنم خيلي دوسش دارم .

بايد به رايان بگم ؟

اون حقشه که بدونه .

واي ولي اگه بچمو ازم بگيره چي ؟

اگه بگه ميخوام با آنديا بزرگش کنم چي ؟

اون وقته که من ميميرم .

تنها چيزي که اون لحظه ازش اطمينان دارم اينه که رايان به هيچ قيمتي نبايد بفهمه من حامله ام .

هر طور شده بايد فرار کنم ، حتي اگه لازم باشه محو ميشم . اما هرگز اجازه نميدم رايان از وجود بچه اش توي شکم من با خبر بشه .

در اتاق باز ميشه و سحر و پشت بندش سالار وارد ميشن .

سالار خودشو به کنار تخت ميرسونه و با نگراني که حس ميکنم ساختگيه ميگه :

-خوبي؟

سري تکون ميدم .

اينبار سحر ميپرسه :

-دکتر چي گفت که اونطوري بهم ريختي ؟

لبخند لرزوني ميزنم و ميگم :

romangram.com | @romangram_com