#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_256


چون زنه ترکي صحبت کرده بود هيچي از حرف هاش نفهميد و کنجکاوي توي چشم هاش بيداد ميکنه.

تند تند ميگم :

-نه خدايا اين امکان نداره نميشه .اين يکي ديگه نه .خدايا نه .

سحر:چيشده ؟ چرا اينطوري شدي ؟ منو نترسون دختر!

دکتره متعجب ميگه :

-خبر نداشتي ؟

سرمو به طرفين تکون ميدم .

فقط تونستم ميون اون حال بدم بگم :

-ميخوام تنها باشم !

سحر:با اين حالت ميخواي تنها باشي؟

هيستيريک داد ميزنم :

-بريد بيرون ميخوام تنها باشم .

سحر سري با تاسف براي دکتر تکون ميده و دستشو روي شونه اش ميذاره و به بيرون هدايتش ميکنه .

به محض بسته شدن در اشکام جاري ميشه .

دست هام علنا ميلرزيدن.

من توي شکمم بچه ي رايانو داشتم ؟

اين چه امتحانيه خدايا ؟

يه زماني ارزوي اين لحظه رو ميکردم ولي الان ...


romangram.com | @romangram_com