#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_235
اشکام براي حال خرابش جاري ميشه .
دست مردونه اشو توي دستهاي ظريفم ميگيرم و ميگم :
-رايان ! من نخواستم ،قول ميدم ديگه به ميثم نزديک نشم ،فقط تو خوب شو !
بشو همون مرد مغروري که روز اول بودي.
اصلا بيا برگرديم به روزهاي اولمون .
اون موقعي که تازه همو ديديم ، اون روزها خيلي قشنگ بود رايان .
مثل رويا بود .
انگار اصلا صدامو نميشنوه .
دوباره با ناله ميگه :
-سارا تنهام نذار ،پيشم بمون !
ميون گريه لبخندي ميزنم .
لبهام به قصد گفتن هيچ وقت تنهات نميذارم عزيزم ، تکون ميخورن
اما صداي زنگ موبايلي مانع گفتن حرفم ميشه
نگاهمو دور اتاق ميچرخونم .
صداي زنگ موبايل رايانه که از توي جيب شلوارش مياد
از جا بلند ميشمو به سمت شلوارش ميرم .
دستمو توي جيبش فرو ميبرم و گوشيو در ميارم .
با ديدن اسم آنديا که روي موبايل رايان خاموش و روشن ميشه براي بار هزارم سقف روياهام روي سرم آوار ميشه .
نم اشک توي چشم هام خشک ميشه و چشم هام سرد و بي روح ميشن .
romangram.com | @romangram_com