#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_203

اما به هيچ نتيجه اي نميرسم

ناچارا از ماشين پياده ميشمو دنبال ميثم ميرم .

وسط پارک روي يه نيمکت ميشينه .

حتي يک نفرهم ، به چشم نمياد .

کنار ميثم با فاصله ميشينم .

سکوت کرده و چيزي نميگه .

کمي که ميگذره ، سردم ميشه و لرزم ميگيره

ميثم متوجه ميشه .

پالتوي بلندشو در مياره .

خودشو روي صندلي ميکشه و بهم نزديک ميشه .

خيلي خيلي نزديک .

پالتو رو به آرومي روي شونه هام ميندازه .

دستش حائل بدنمه .

معذبم انگار ميفهمه، اما دستشو بر نميداره و فقط عميق نگاهم ميکنه .

لبخند مصنوعي ميزنم و ميگم :

-خودت سردت ميشه ميثم !

به خودش مياد .

نگاهشو ازم ميدزده و دستاشو مشت ميکنه و روي پاش ميکوبه

به دور دست ها خيره ميشه و بعد از يک مکث طولاني ، بدون مقدمه چيني، شروع به حرف زدن ميکنه :

romangram.com | @romangram_com