#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_160


دستمو توي کيفم فرو ميبرم جعبه ي مستطيلي سورمه اي رنگي رو در ميارم .

جعبه رو به سمت آنديا ميگيرم

و با صدايي که سعي ميکنم نلرزه ميگم :

-ازدواجتونو تبريک ميگم ...اين ...

نفس حبس شدمو از سينه بيرون ميدم و ميگم :

-اين يه هديه ي کوچيکه .،

قابل تو رو نداره

چاپلوسانه ميگه :

-واي ممنونم عزيزم !

در جعبه رو باز ميکنه و با ذوق ساختگي ادامه ميده:

-خيلي قشنگه ازت ممنونم .

رايان نگاه بي تفاوتي به جعبه ميندازه اما به محض اينکه داخل جعبه رو ميبينه مثل برق از جاش ميپره

صندلي با صداي بدي بر ميگرده و با اينکه صداي موزيک بلنده اما توجه خيلي ها به ما جلب ميشه .

جعبه رو از دست آنديا ميکشه بي توجه به عروسش و تموم افراد حاضر در اونجا مچ دست منو که توي دستهاي ميثم اسيره ميگيره و فشار ميده .

دستم از دست ميثم جدا ميشه .

دستمو بالا مياره .

جعبه رو کف دستم ميذاره و با صداي خشن و محکمي ميگه :

- اين مسخره بازيتو تموم کن !


romangram.com | @romangram_com