#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_159
نگاه رايان به دستهاي قفل شده ي منو ميثم ميوفته .
فکش قفل ميشه و نگاه وحشتناکي نثار چشمهام ميکنه ..
ميرسيم بهشون .
آنديا با ديدنم ، لبخند اجباري ميزنه از جاش بلند ميشه .
رايان اما نشسته و با همون اخم و نگاه وحشتناکش ، سر تا پاي منو برانداز ميکنه .
دستو پامو گم ميکنم اما به خودم مسلط ميشم قبل از من ميثم ميگه:
-عروسيتونو تبريک ميگم ، زوج بينظيري به نظر مياين
تنم يخ ميزنه .
بينظيرن ؟بهم ميان ؟ ميثم چيو با اين
حرفت ميخواستي توي سرم بکوبي ؟
رايان نگاهي به ميثم ميندازه و با لحن بي پروايي ميگه :
-اين جمله رو زياد شنيدم .
نگاه خيره و عميقي به من ميندازه و ادامه ميده :
-الحق که زوج بينظيري به نظر ميايم .
گوشه ي لبمو به دندون ميگيرم .
بارها و بارها به منو رايان گفته بودن زوج بينظيري هستين و الان چه راحت داشت به روم مياورد
آنديا لبخند زورکي و مصنوعي ميزنه و ميگه :
-ممنون آقا ميثم نظر لطفتونه
حس ميکنم بايد چيزي بگم .
romangram.com | @romangram_com