#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_157
-ممنونم اما بهتره که ديگه بريم .
کله اي تکون ميدم و از جام بلند ميشم .
بچه ها کنارمون مي ايستن .
هر سه شون با اخمهاي در هم به منو ميثم خيره ميشن .
مخصوصا طاها که کارد ميزدي خونش در نميومد .
سرمو پايين ميندازم
واقعا از کاري که کردم خجالت ميکشم
آرمان نگاه از من ميگيره و رو ميکنه به الهه و ميگه :
-بلند شو بريم !
الهه ريلکس تکه اي خيار ميخوره و ميگه :
-بذار شام بخورم بعد
آرمان ميخواد حرفي بزنه که ميگم :
-ما الان ميريم آرمان لازم نيست الهه رو بلند کني
ارمان نگاه
نفرت باري نثار ميثم ميکنه و در تکذيب حرف من چيزي نميگه
با اينکه مرواريد و فراموش کرده و الان الهه رو داره ، اما هيچ وقت کينه اي که از ميثم داره از قلبش بيرون نميره .
طاها نگاه وحشتناکي بهم ميندازه و با چشماش برام خط و نشون ميکشه .
نگاهمو از نگاهش ميدزدم و رو به ميثم ميگم :
-بريم ديگه !
romangram.com | @romangram_com