#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_156
عين يه ببر زخمي خواست بياد سمتتون که اون عجوزه دستشو گرفت
انقدر زير گوشش پچ پچ کرد تا رايانو از اومدن پيش شما منصرف کرد
قلبم به در مياد .
حتي حرفهاي منم انقدر روش تاثير نداشت .
ولي حرفهاي آنديا رو انقدر راحت قبول ميکنه .
اون بارم که ميخواست نرقصه با يه حرف آنديا پشيمون شد و بلند شد
الهه صورت مچاله شدمو نميبينه و ادامه ميده :
-واااايي اون لحظه اي که ليوان توي دستش ترکيد همه جمع به تو نگاه ميکردن
خدا ميدونه چقدر اون ليوان محکمو فشار داده که اونجوري ترکيده
فکر کنم اگه گردن ميثم ميومد لاي دستش همينطوري فشار ميداد .
هنوز حرفش تموم نميشه که سحر محکم ميزنه به شونه اش و با اشاره پشت سر منو نشون ميده .
برميگردم و ميثمو ميبينم که داره به اين سمت مياد .
قيافش تو هم رفته و عصبانيه به سمت ميزمون که ميرسه رو ميکنه به من و ميگه :
-بهتره ديگه بريم .
به جاي من الهه جواب ميده :
-کجا شام نخوردين که ؟
نگاهم به آرمان و طاها و پوريا ميوفته که همشون به اين سمت ميان .
ميثم در جواب الهه ميگه :
romangram.com | @romangram_com