#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_132
سعي ميکنم حواسمو پرت کنم اما نگاه سرکشم باز به سمت رايان کشيده ميشه ..
با صورتي سرخ شده از خشم به دستهاي قفل شده منو ميثم خيره شده .
بي توجه به موقعيت با عصبانيت از جاش بلند ميشه
ميترسم و نامحسوس توي خودم مچاله ميشم .
هنوز يک قدم به اين سمت برنداشته که آنديا مچ دستشو ميگيره .
چشمامو از سر درد ميبندم
برام سخته ببينم دست دخترونه اي دور دستش حلقه شده باشه
به نظرم سخت لقب کميه براي ديدن چنين صحنه اي
چشم هامو که باز ميکنم،
رايان سرجاش نشسته .
معلومه با يه حرف از طرف آنديا آروم شده ،اما هنوز نگاه شماتت بارش خيره به منه .
دستمو از دست ميثم بيرون ميکشم .
ميدونم بدون منظور و فقط به خاطر خودم دستمو گرفته ، اما نميتونم دست ديگه ايو جز دست رايان قفل شده توي دستاي خودم ببينم
آهنگي گذاشته ميشه و سيل رقصنده ها ميريزن وسط .
همزمان با شروع آهنگ در باز ميشه و عموهام و زن عموهام وارد ميشن ...
با ديدنشون پوزخندي روي لبم ميشينه ...
بعد از مرگ پدرم ، خوب خودشونو نشون دادن...
اونا از اولم منو به عنوان برادرزادشون قبول نداشتن ...
romangram.com | @romangram_com