#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_126


با ميثم دست ميده و خوش و بش کوتاهي ميکنه ...زل ميزنه توي چشماي من و ميگه :

-سارا چرا اومدي ؟

خسته از اين سوال تکراري لبخند تلخي ميزنم و ميگم :

-انگاري حضور من زيادي براتون سخت و طاقت فرساست که هي از من اين سوالو ميپرسيد .

روهان: اين چه حرفيه ؟ من فقط نميخوام ...

با صداي سلامي حرفشو ميخوره ..

به سمت صدا ميچرخم ...

با ديدن مادر آنديا نگاهم پر از نفرت ميشه ...

خدا ميدونه چقدر از اين زن متنفرم .

تمام عمرم، سعي کردم باهاش چشم تو چشم نشم ..

اما امشب ، انگار همه چيز دست به دست هم داده بودن تا يه شب طاقت فرسا براي من به جا بذارن

صداي منحوسش بلند ميشه :-به به ساراخانوم ! بعد از چهل م فرهاد ديگه نديدمت تو هم که خبري نميگيري حداقل يه تلفن ميزدي .

برعکس هميشه بيخيال تربيت مادرم و احترام ميشم و با نفرت ميگم :

-علاقه اي به شنيدن صداتون نداشتم که بخوام بهتون زنگ بزنم .

روهان با نگراني و ميثم با لبخند نگاهم ميکنه .

مريم جا ميخوره اما به خودش مياد و ميگه :

-گستاخ شدي ! اما من امشب حالم خيلي خوبه براي همين حرفتو نشنيده ميگيرم

نگاه معنا دار و تمسخر آميزي بهم ميندازه و ميگه :


romangram.com | @romangram_com