#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_121

عروسيشون توي خونه پدري رايان برگزار ميشه .

تا حالا اونجا نرفته بودم اما از رايان شنيده بودم که خونه ي بزرگيه که قبل از اينکه از ايران برن اونجا زندگي ميکردن .

طولي نميکشه که ميرسيم .

دستام از استرس يخ بسته .. مطمئنا رنگمم پريده .

ميثم رو ميکنه بهم و ميگه:

-تو پياده شو ! منم ماشينو پارک کنم ميام .

کله اي تکون ميدم و از ماشين پياده ميشم .

به محض پياده شدن ...چشم تو چشم باباجون ميشم .

با ديدنم نگاه شرمنده اشو حوالم ميکنه ...

به جرئت ميتونم بگم يکي از بهترين مرهاييه که من توي زندگيم ديدم .

وقتي بابام مرد جوري پدرانه هاشو خرجم کرد که من کمتر کمبود بابامو حس کردم

لبخند تلخي ميزنم و به سمتش ميرم .

پاييزه .

اما برعکس بقيه شبا امشب هوا خيليم سرد نيست .

نه به بارون ديشب و نه به هواي بهاري امشب .

انگار هوا هم خوشحاله از پيوند دو تا عاشق .

اين وسط چيزي که کمتر از همه اهميت داره دل شکسته شده ي منه .

باباي رايان سلامي ميکنه ..

لبخندي ميزنم و ميگم :

romangram.com | @romangram_com