#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_120
پشت چشمام سايه ي کمرنگ ودر عين حال تيره اي کشيده بودم که رنگ آبي چشمام نمايان تر شده بود .
آرايشمو با رژ تيره اي تموم کرده بودم .
رژ زرشکي رنگي که، از شدت غلظت به قهوه اي مايل شده بود
نميخواستم با پوشيدن لباس آنچناني بقيه فکر کنن به خاطر اينکه حرص رايانو در بيارم اين شکلي ظاهر شدم
لباسم ساده بود .
آرايشم ساده بود .
اما عجيب بود که، بهم ميومد .
شايد چون حسابي از شکل و شمايل بچه گونه ام خارجم کرده بود
يه ميسکال روي گوشيم مياد .
فهميدم که ميثم رسيده و منتظر منه .
مانتو ي بلندمو ميپوشم و بعد از پوشيدن شال حرير نازک و کفشاي مخمل پاشنه ده سانتي از خونه خارج ميشم.
ميثم تکيه زده به ماشينش و منتظر منه .
خوشتيپ شده ...کت اسپورت قهوه اي با شلوار مخمل کبريتي و بلوز کرم شکلاتي ..
به سمتش ميرم .
خيره نگاهم ميکنه روبروش مي ايستم که به خودش مياد تکيه اشو از ماشين ميگيره ...نگاهشو ازم ميدزده و ميگه:
-سوارشو بريم .
بدون حرف ماشينو دور ميزنمو سوار ميشم .
ميثمم با کمي تاخير سوار ميشه و راه ميوفته ..
romangram.com | @romangram_com