#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_117
عروسيي که يه روزايي تصور ميکردم عروسش منم نه خواهرم .
چطوري ميتونم تحمل کنم وقتي رايان دست تو دست خواهرم وارد بشه ؟
نگاهش تو نگاه اون باشه !
شونه به شونه اون باشه!
حرفهاش براي اون باشه ...صداش براي اون باشه !
من نه ، يکي ديگه ...چطور تحمل کنم ؟
ميثم با لحن محکم و مطمئني ميگه:
-باشه برو ...
از اين شهر برو اصلا از اين کشور برو ...
بذار رايان بفهمه غرورت چقدر شکسته شده ..
بذار بفهمه به چه حال اسفناکي افتادي .
بذار بفهمه چقدر ترحم آميز شدي .
جوري که ،پرنده اي که، بالاي سرت ميپره دلش به حالت ميسوزه .
بذار بهت بخنده ...
حرفاش بدجوري دلمو ميسوزونه .
صورت خيس از اشکمم نشون دهنده ي سوزش قلبمه
ميثم که حالمو ميبينه لحنش آروم تر ميشه و ادامه ميده :
-من ميخوام مثل هميشه قوي باشي .
نميخوام پيروز ميدون رايان و آنديا باشن ...
romangram.com | @romangram_com