#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_116
بي توجه به سوالم ميگه :
-فردا شب عروسيه رايانه .
لقمه ي دهنمو به سختي قورت ميدم و با صداي آرومي ميگم:
-ميدونم .
ميثم:ميخواي بري عروسيشون ؟
با عصبانيت ميگم :
-مگه ديوونه ام ؟همين که تا الان توي اين شهر موندم حماقت محضه ...ولي خيلي زود از اينجاهم ميرم .
نگاه خيره اش رو از روم برنميداره
-ميخواي همه بگن سارا فرار کرد ؟
ميخواي رايان و آنديا توي دلشون بهت بخندن ؟
ميخواي توي چشم همه تبديل بشي به يه بزدل ترسو ؟
.اعصابم از دست حرفاش متشنج ميشه ، کلافه داد ميزنم :
-بس کن !چه انتظاري از من داري ؟
فکر کردي من کيم ؟
من يه دخترم .
يه دختر از جنس تموم دختراي دنيا.
از سنگ نيستم که بمونم اينجا و شاهد عاشقانه هاي کسي که دوسش دارم با يکي ديگه بشم .
چطوري توقع داري بيام عروسيشون ؟
romangram.com | @romangram_com