#حسی_از_انتقام_پارت_192
رفتم سمتشو گفتم:پرهام؟
بدون اینکه سرشو بالا بگیره گفت:اینجا چی کار می کنی؟مگه نباید بیمارستان باشی؟
-کاری نداشتم اومدم خونه.اتفاقی افتاده؟
-مگه وضع گوشیمو نمی بینی؟
یه نگاه به موبایلش که گوشه اتاق افتاده بود کردم.صفحه اش خرد شده بود.
گفتم:اردلان بود؟
-آشغال عوضی..هی تهدید می کنه.
سرشو آورد بالا وگفت:مگه پلیس نیستی؟مگه ادعات نمیشه که مجرمانو سر دوروز دستگیر می کنی؟پس چرا
اردلانو نمی تونی دستگیر کنی؟چرا؟
-این مربوط به پرونده من نیست؟
-پس مال کیه؟
-باباست.
-بابات؟
عصبی تر گفت:مگه بابات ادعاش نمیشه که سرداره؟مگه ادعاش نمیشه که چندماه دیگه درجه سرتیپیش میاد؟مگه
کارکشته نیست؟مگه..
ادامشو نگفتو دوباره سرشو بین دستاش محصور کرد.
گفت:چرا کاری نمی کنه؟انقدر دستگیری یه مجرم واسش سخته؟
صدای بابا اومد که گفت:سخت نیست.
برگشتم سمت بابا.پرهام با دیدن بابا یه سلام آرومی کرد.بابا روی تخت پرهام نشست. روبه روش بود.
پرهام:اگه سخت نیست پس چرا دستگیرش نمی کنید؟دوست دارید هرروز بهم زنگ بزنه و تهدیدم کنه.
بابا:دوست ندارم ولی عموت از اون چموشاست.عین بابات. 2 5
-پس چرا من مثل اونا نیستم؟چرا ترسوام؟..اصلا می دونید چیه حالا که شما نمی تونید اونو دستگیر کنید خودم میرم
سر وقتش.میزارم هرکاری که خواست باهام بکنه..بعدش مثل یه زیاله منو پرت کنه از خونه اش بیرون.
گفتم:چی داری میگی پرهام؟خودت متوجه هستی؟
romangram.com | @romangram_com