#حسی_از_انتقام_پارت_190
ریموتو زد.چراغای ماشینش روشن و خاموش شد.دوباره تکرار کرد.
گفت:این,سوییچ این ماشینه؟
-آره.
-دست تو چی کار می کنه؟..آهان من که گفتم که رفتی ماشینتو عوض کردی.
-ماشین من نیست.ماشین تواِ. 2 2
-ماشین من؟شوخیت گرفته؟
-نه.کاملا جدیم.
شیما:کادوئه از طرف ما به تو.
یه نگاه بهش کرد.برگشت سمت ما وگفت:دروغ که نمی گید؟
تو شوک بود.هنوز باورش نشده بود.
شیما:نه پرهام جان.مبارکت باشه.
-آخه به چه مناسبتی کادو خریدید؟
گفتم:قبولیت تو بهترین دانشگاه ایران.
-فقط به خاطر اون؟چرا زحمت کشیدید؟
-برادرمی.باید برات کادو می خریدم.
چشماش پراز اشک شده بود.لبخندزد وبغلم کرد.شاید اگه ارسلانم بود همین کار رو واسش می کرد یا شایدم بهتراز
این.
با اجازه ای گفتو سوار شدو رفت.منو شیماهم سوار ماشین خودمون شدیم.یکم توی شهر گشتیم و رفتیم خونه.پرهام
هنوز نیومده بود.
شیما:هنوز نیمده؟
-نه.نگران نباش میاد.
-نباید می زاشتی تنها بره.یکدفعه بلایی به سرش نیاد.
یکدفعه ته دلم خالی شد.اونی که داشت تعقیبمون می کرد و منم بهش اعتنایی نکردم اردلان بود..آره خودش بود.
شیما:طوری شده سعید؟
romangram.com | @romangram_com