#حسی_از_انتقام_پارت_189

-قبول؟
-باشه.
-با شماره سه:.0..7..0
شروع کردیم به دویدن.دویدن پرهام بهتر از من بود.وسط راه هردومون خسته شده بودیم ولی می دویدیم.داشتیم
به می رسیدیم به خط پایان که متوجه شدم پرهام نشست روی زمین.یه چند متر جلوتر ایستادم.دستامو گذاشتم روی
پهلوهام.
گفتم:خو..بی؟
-آ آره.
اونم مثل من دستشو گذاشته بود روی کلیه اش. 2 1
رفتم سمتش.دستشو گرفتم وبلندش کردم.گفتم:خوبی؟چرا یکدفعه ای نشستی؟
-احساس کردم سرم داره گیج میره که نشستم..زیادی دویدم.
-همیشه میگن هر موقع که می خوای یه مسیر طولانی رو بدویی باید اول با سرعت کم شروع کنی و بعد آهسته
آهسته زیاد کنی..ولی تو یکباره گازشو گرفتی ورفتی.وسط مسیرم کم آوردی.
-من که مثل تو آموزش دیده نیستم..حالا هم ولم کن.خوبم.
رفتیم سمت شیما.شیما با دیدن ما لبخند زدو گفت:چرا انقدر زود اومدید؟
-مسابقه دادیم.واسه همین زودتر رسیدیم.
-بریم؟
-بریم.
به سمت ماشین حرکت کردیم.سوییچ ماشینشو درآوردمو به سمت پرهام گرفتم.گفتم:بگیرش.
-من رانندگی کنم؟
-آره.
گرفت.یه نگاه به سوییچ کرد.گفت:اینکه سوییچ ماشینت نیست.
-درسته.
با تعجب داشت نگامون می کرد.گفتم:ریموتو بزن می فهمی.

romangram.com | @romangram_com