#حسی_از_انتقام_پارت_182
-نه.
یه چنددقیقه ای شد که راضی شد ازم جدابشه.
گفتم:برو آماده شو می خوایم بریم.
-باشه.
رفتم سمت موبایلم.شیما بود.
بهش زنگیدمو گفتم:سلام شیما.
-سلام.کجایید شما؟چرا موبایلتو برنداشتی؟دلم هزار راه رفت.
-ببخشید.منتظر نتیجه کنکور پرهام بودیم که بیاد روی سایت.موبایل روهم تا خواستم جواب بدم قطع کردی.
-خب حالا.چیشد؟
-چی؟
-نتایج کنکور دیگه؟
-آهان..خب.خودش میاد میگه. 1 3
-نکنه بد شده؟
-می فهمی.الانم راه میفتیم.
-سریعتر فقط.فعلا.
-باشه.
موبایلو قطع کردم.بعداز آماده شدن رفتم سمت درب خروجی.
بلند جوری که پرهام بفهمه گفتم:پرهامم؟..کجایی داداش؟.دیره بدو می خوایم بریم.
-اومدم.یه لحظه صبر کن.
یه پوف کشیدم. به در تکیه دادم تا بیاد.چند دققه ای شد که با دو اومد سمتم.
نفس نفس زنان گفت:ببخشید که دیر شد.
خواهش می کنم آرومی گفتم.بعد از پرهام از خونه خارج شدم.
گفتم:پرهام تو اگه دختر بودی چی میشد؟
-چه طور؟
romangram.com | @romangram_com