#حسی_از_انتقام_پارت_181

نتیجش اومد.با دیدن رتبه تعجب کردم.به اسم نگاه کردم تا ببینم درسته یانه.خودش بود.باورش واسم سخت بود
که این رتبه رو آورده باشه.
از اتاقش زدم بیرون.پرهام داشت از پله ها بالا میومد.به دیوار تکیه دادموبا اخم زل زدم بهش.
نزدیکم شدو گفت:اومد؟
-آره.
-چند شدم؟
-برو ببین.
-بد شدم؟
-این چه رتبه ایه که آوردی؟امتحان نمی دادی بهتر بود.این بود این همه زحمات من؟
اشک تو چشماش جمع شده بود.سرشو انداخت پایینو گفت:ببخشید.
-بهتره بری رتبتو ببینی.
با پاهای لرزون رفت سمت اتاقش.چنددقیه هم نشد که صدای دادش اومد.گفت:سعییید؟می کشمت.
خندیدم.اومد طرفم.گفت:که بد شدم آره؟
-آره خب.
-رتبه 078بده؟
-واسه تو آره.فکر می کردم بهتر از اینا بشی. 1 2
-بهتر از این؟منکه می گفتم حداقل سه هزار میشم..وای خیلیی خوش حالم.
اومد سمتم.آغوشم رو واسش باز کردم.اونم پرید.بهترین کار تو اون لحظه همین بود.منم وقتی فهمیدم رتبه ام سه
رقمی شده پریدم تو بغل بابام.حالم دست خودم نبود.
احساس کردم تیشرتم خیس شد.گفتم:پرهام؟
-چیه؟
-قرارنشد گریه کنیا.
-بزار تو حال خودم باشم.حالمو خراب نکن..بعدم این گریه خوشحالیه.
موبایلم به صدا دراومد.گفتم:بسه دیگه.می خوام موبایلمو جواب بدم.

romangram.com | @romangram_com