#حسی_از_انتقام_پارت_179
گفت:می خوای من رانندگی کنم؟چشمات داره میره.
-تو خوابت نمیاد؟ 0 9
-انقدر خوشحالم که نمیفهمم الان کجام.
-خیلی خب بیا جای من.
رفتم سمت در شاگرد.تو راه داشتم خواب می رفتم که با داد پرهام سیخ نشستم.
گفتم:چته بچه؟
-ترسیدی؟
-معلومه.واسه چی داد میزنی؟
-نزنم؟..خوشحالم. انقدری که حد نداره.
-می دونم خوشحالی ولی دیگه داد نزن.
-اه چرا؟خوابت میاد خب برو خونه بخواب.الان میرسیم.
-خوابم که میاد ولی الان بیشتر مردم خوابن.آلودگی صوتی ایجاد نکن.آفرین.
-باشه.
-می خوام واست یه مهمونی بگیرم.مشکلی نیست؟
-خب نه..کی؟
-نمی دونم.توکی می خوای باشه؟
-بعد از نتایج کنکورم.اگه رتبه خوبی قبول بشم میگیریم اگه نه که نمی گیریم.
-ولی من واسه روحیه ات حتما میگیرم.چه قبول بشی و چه نشی.
-هرجور خودت مایلی.
رسیدیم به خونه.ریموت در رو زد ووارد شد.
قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه گفت:شیما می دونه که من امشبو کلانتری بودم؟
-نه.الانم بهش نمیگیم.خب؟ 1 0
-پس چی میخوای بهش بگی؟
-میگم رفتم دنبالت بعدم یکمی دور خیابونا گشتیمو برگشتیم.
romangram.com | @romangram_com