#حسی_از_انتقام_پارت_178
-می خوان ازم بازجویی کنن؟
-آره.نترس.سرهنگ مجیدی رو خوب میشناسم.می تونه راستو دروغ افرادو تشخیص بده.اگه حرفات راست باشه
مطمئن باش می فهمه وآزاد میشی..مطمئن باش.
-باشه.من تاالانم داشتم راست می گفتم.
-می دونم.الانم همراه ایمان میری واسه بازجویی.منم تا آخر بازجویی تو اداره می مونم.فقط سعی کن آروم
باشی.خب؟ 0 8
-باشه.
همراه با ایمان از دفتر خارج شد.
رفتم تو دفتر خودم.خیلی خوابم میومد ولی استرس لعنتی نمیزاشت که بخوابم.
معده ام به خاطر استرس درد گرفته بود.یه قرص از کشوی میزم درآوردمو خوردم.باید صبح رو مرخصی می
گرفتم.خداکنه بابا بده..نمی دونم چنددقیقه یا چند ساعت شد که با صدای در بیدار شدم.
به زور چشمامو باز کردم.احساس کردم یه نفر کنارم نشست.
با دیدن پرهام صاف نشستمو گفتم:چیشد؟
با لبخند گفت:تبرعه شدم.
-خداروشکر.مقصر کی بود؟
-فرشادو محمد..می خواستن منو تا ظهر نگه دارن که ایمان وساطت کرد و سرهنگم قبول کرد.
-ساعت چنده؟
-نزدیکای6صبحه.پاشو که نماز صبحت داره قضا میشه.
بلندشدمو گفتم:اینجا هستی برم نمازمو بخونمو بیام؟
-آره برو.
خیلی خوشحال بود.حقم داشت.
یه نیم ساعتی شد که برگشتم تو دفترم.از قبلش به بابا زنگیدمو بعد از تعریف کردن ماجرا ازش مرخصی خواستم
که گفت برام رد میکنه.خداروشکر کردم.
با پرهام سوار ماشین شدیم.
romangram.com | @romangram_com