#حصار_تنهایی_من_پارت_979
اشک تو چشمام جمع شد.
گفت: اگه از اون بلايی که سرش آوردي گذشتم، از اين نمي گذرم. فعلا برو ببين چشه؛ مي دونم بعد باهات چيکار کنم.
آب دهنمو قورت دادم و رفتم تو. دل آرام تو خودش مچاله شده بود.
رفتم پيشش و گفتم: چي شده؟ جايت درد مي کنه؟!
نگام کرد و گفت: پريود شدم... دلم خيلي درد مي کنه. نتونستم به آراد بگم؛ خجالت کشيدم. گفتم به تو بگه بیای.
- کار خوبي کردي. الان برات يه جوشونده ميارم.
خواستم برم که مچ دستمو گرفت و گفت: پد بهداشتي هم مي خوام.
با لبخند گفتم: باشه برات ميارم!
از اتاقش اومدم بيرون. آراد رو به روي اتاق به ديوار تکيه داده بود.
اومد طرفم و گفت: خب؟!
- خب به جمالت ...چيز مهمي نيست. خوب مي شه!
- مي خواي بکشيش، نه؟ به تو نمي تونم اعتماد کنم. مي برمش بيمارستان.
رفت طرف در.
romangram.com | @romangram_com