#حصار_تنهایی_من_پارت_973
خاتون با چسب اومد تو و گفت: آقا... اين چسبو بذاريد...
خاتون به دماغش نگاه کرد: آقا دماغتون چي شده؟!
آراد گفت: از اين بپرس! يه کت و شلوار برام دوخته، پولشو مي خواد از جون دماغ و پام دربياره!
خواست بره، گفتم: نمي خوايد لباستونو پرو کنيد؟
- چيه؟ مي خواي يه بلاي ديگه سرم بياري؟... بيا اتاقم.
اينو گفت و رفت.
خاتون گفت: اين چه بلایي بود سر اين آوردي؟!
- به من چه خاتون؟ پاش که تقصير من نبود؛ خواستم سوزنو در بيارم، چه مي دونستم آقا زوم کرده رو کله ی من؟!
کت و شلوارو بردم به اتاقش. به صفحه ی تلويزيون نگاه مي کرد. سرفه اي کردم.
سريع خاموشش کرد و گفت: تو اينجا چيکار مي کني؟ کي گفت بياي اينجا؟
عجبا! تو همين دو دقيقه آلزايمر گرفت؟!
گفتم:خودتون گفتيد براي پرو لباستون بيام.
- آها! راست مي گي!
romangram.com | @romangram_com