#حصار_تنهایی_من_پارت_972


خاتون پاشو که ديد، رفت بيرون.

با نگراني رفتم جلو و گفتم: ببخشيد آقا! اتاقو تميز کرده بودم، نمي دونم اين از کجا پيداش شد؟

- پيداش نشد؛ تو انداختي جلو من!

- آخه آقا من از کجا مي دونستم شما داريد ميايد که بخوام همچين کاري بکنم؟!

آراد با ترس به پاش نگاه مي کرد. انگار از سوزنه مي ترسيد.

رفتم جلو و گفتم: اجازه بديد براتون درش بيارم.

فقط نگام کرد. انگار راضي بود. رفتم جلو، سرمو خم کردم و سوزنو کشيدم و با خوشحالي سرمو بلند کردم.

خورد به دماغش و گفت: آخ!

با تعجب نگاش کردم و گفتم: چي شد؟! ببخشيد!

آراد با عصبانيت دستشو گذاشته بود رو دماغ خونيش و گفت:

- تو غير از ببخشيد، کلمه ی ديگه اي بلد نيستي؟

- چرا بلدم ولي اين جم و جور تره ...خب متاسفم!

آراد بيچاره، هم پاش خون مي اومد هم دماغش!

romangram.com | @romangram_com