#حصار_تنهایی_من_پارت_965


- به چي زل زدي؟!

نگاش کردم. گفت: مگه خودت سينه نداري که به سينه ی مردم زل مي زني؟!

با دهن گشاد نگاش کردم.

گفت: سينه ی خودت که بزرگه!

رفت بيرون. چشممو بستم و لبمو گاز گرفتم .کـــــــثافت! گوزن شاخدار پير!

با صداي بلندي گفت: زودتر پيراهنمو پيدا کن، داره ديرم مي شه.

يه دور ديگه کل لباساشو نگاه کردم. حتي سمت شلواراش هم رفتم ؛گفتم شايد اونجا باشه اما نبود. اومدم بيرون. با چشم گشاد به همون پيراهني که يک ساعت دنبالش مي گشتم و تن آقا بود نگاه کردم و گفتم:

- اين ... اين همون لباسي نيست که گفتيد دنبالش بگردم؟!

- چرا خودشه... چطور؟!

با خونسردي که پشتش کوه عصبانيت خوابيده بود، لبخند زدم و گفتم: هيچي آقا ... روز خوبي داشته باشيد!

- يادت نره کار امروز تو، فقط دوختن کت منه!

- چشم آقا!

دلم مي خواست سرمو بکوبم به ديوار. اونم نه يه بار؛ چند بار. شايد حرص و عصبانيتم خالي بشه. به اتاقم رفتم پارچه رو برش زدم و تا ساعت یازده، مشغول دوخت کت آقا بودم.

romangram.com | @romangram_com