#حصار_تنهایی_من_پارت_964
گفت: خب؟
- نمي دونم؟ ديروز اتوش کردم، گذاشتم همين جا، کنار همين لباس طوسيه.
- يعني مي خواي بگي بال درآورده، رفته؟
- بعيدم نيست! لباساي شماست! هر کاري بگي از دستشون برمياد!
پوفي کرد و گفت: نمي دونم چرا تا حالا نفروختمت؟!
چيزي نگفتم. چشمامو بستم و با صداي بلندي صلوات مي فرستادم.
- داري چيکار مي کني؟
- هيــــش!
نگاش کردم. اخم کرده بود. گفتم: نه منظورم اينه که... آرومتر صحبت کنيد تا يادم بياد کجا گذاشتمش!
- فکر مي کني با اين مراسم مذهبي، لباس من پيدا مي شه؟!
دوباره چشمامو بستم و گفتم: آره! هر وقت صلوات مي فرستم يادم مياد.
- آها! خب مي خواي برو چهار تا شعمم بيار، يه مراسم احضار ارواح راه بنداز، شايد اونا تونستن لباسموپ يدا کنن!
با عصبانيت نگاش کردم. خواستم چيزي بگم که چشمم افتاد به جاي زخم کهنه که زير قلبش بود. بريدگي با چاقو يا چيزي شيبه اين. شايد قلبشو عمل کرده!
romangram.com | @romangram_com