#حصار_تنهایی_من_پارت_958


قيافه خاتون ناراحت شد.

به مش رجب نگاه کرد و گفت: والا چي بگم؟! ما به آقا گفتيم ولي گفتن که لازم نکرده به فکر شوهر دادن تو باشيم. گفتن شما اجازه ی ازدواج نداريد.

خلاصه يه جوري به من توپيد که تا عمر دارم، ديگه حرف ازدواج شما رو پيشش نمي زنم. قاسم الانم نامزده تا چند وقته ديگه هم جشن عروسيشه.

فقط نگاش کردم.

پرهام گفت: غصه نخور آيناز! قبل از اينکه بترشي خودم مي گيرمت!

خنديدم و زدم به بازوش که آخش در اومد و گفت: خب چرا مي زني؟ دارم ازت خواستگاري مي کنم!

- اين چه وضع خواستگاري کردنه؟

اداشو درآوردم.

- غصه نخور آيناز! قبل از اينکه بترشي خودم مي گيرمت!

هممون خنديدم. وقتي جشنمون تموم شد، پرهام رفت. خاتون دو تا تيکه کيک و چند تا دونه شيريني گذاشت تو بشقاب و گفت: آيناز جان! اينارو ببر برای آقا.

- ولش کن خاتون... هم سردمه، هم خستم. کي حال داره تو اين سرما اين همه راه رو بره؟!

به مش رجب داد و گفت: رجب جان! اينو ببر برای آقا ... شايد ديده باشه، دلش بخواد.

خنديدم و گفتم: مگه آقا حاملست که دلش بخواد؟!

romangram.com | @romangram_com