#حصار_تنهایی_من_پارت_957


پرهام: باشه مشي! حرفي نيست! خاتون! زودتر فوت کن تا زودتر ببريمش!

خاتون: اي شکمو! پس بدون کادو اومدي براي کيک؟!

- نه... کادو هم آوردم ولي کيک مهم تره! زود باش فوت کن!

خاتون شمع بیست سالگيشو فوت کرد. همه براش دست زدن. مش رجب چاقويی که با روبان تزيين شده بود، آورد.

خاتون گفت: اين کارا ديگه براي چي بوده؟!

چاقو رو بهش داد. پرهام گفت: اين عقده ی شب عروسي داره که کيکو نبريده. مگه نه مشي؟!

- آره!

خاتون خنديد و کيکو بريد. براش دست زديم. مش رجب يه تيکه کيک گذاشت دهن خاتون . خاتون از خجالت سرشو پايين انداخته بود و مي خنديد.

پرهام وقتي کيکو مي خورد، گفت: ايشاا... کيک عروسي آيناز!

سه تاشون گفتن:ايشاا...!

گفتم: من شوهرم حاضره!

پرهام: جدي؟!

- بله! قراره با خواهر زاده ی مش رجب ازدواج کنم. مگه نه خاتون؟

romangram.com | @romangram_com