#حصار_تنهایی_من_پارت_939


با عصبانيت سرشو تکون داد و گفت: نه! مثل اينکه هر روز داري پيشرفت مي کني! تو خدمتکار مني يا اين؟!

گفتم: شما!

با قدم هاي عصبي رفت سر ميز. روميزي رو تو مشتش گرفت و کشيد که هر چي غذا رو ميز بود افتاد زمين و ظرفا شکست.

با همون عصبانيت گفت: چرا به جاي اينکه از من پذيرايي کني، اينجا نشستي و به پرهام مي رسي؟!

- خب...

داد زد: خب چي؟!

پرهام: بسه آراد! يه غذا که اين قدر عربده کشي نمي خواد؟ از سنت خجالت نمي کشي اين دخترو انقدر اذيت مي کني؟! آدم هر چقدرم از يکي بدش بياد، ديگه اينجوري شکنجش نمي ده.

- تو يکي خفه شو پرهام! ديگه حق نداري پاتو بذاري تو اين خونه.

- ميام ... هر وقت که دلم بخواد، ميام!

آراد به سمتش حمله کرد. يه مشت زد تو صورت پرهام که نقش زمين شد و دماغش خون اومد. بلندش کرد، دو تا مشت ديگه زد. من جيغ مي کشيدم و گريه مي کردم. کاري از دستم برنمي اومد.

يقشو گرفت و بلندش کرد. دستشو گذاشت رو گلوش و چسبوندش به ديوار و گفت:

- نشنيدم چي گفتي؟

با صداي خفه گفت : بازم ميام!

romangram.com | @romangram_com