#حصار_تنهایی_من_پارت_938
با قيافه خوشحال گفت: خيــــــلي خوشمزست! دستت درد نکنه!
- اي درد نگيري! ترسيدم!
خاتون اومد تو و گفت: آيناز جان! پاشو برو؛ آقا اومده.
- من نمي رم خاتون، خودت برو براشون غذا بکش!
- پرهام! تو يه ذره نصيحتش کن! به خدا اگه نره، الان آقا مياد يه بلاي ديگه سرش مياره!
پرهام نگاه کرد و با اداي خاتون گفت: خب راست مي گه ديگه مادر؟ برو به بچم برس، شده پوست و استخون!
خنديدم.
پرهام نگاش کرد و گفت: خوبه مادر؟
خاتونم خنديد و گفت: جفتتون براي هم خوبيد!
خاتون رفت.
براي خودم سوپ کشيدم که پرهام گفت: خدمتکار آيناز زشتو! برام سالاد بکش!
- زشتو خودي!
با لبخند براش سالاد مي کشيدم که آراد غضبناک اومد تو. خاتون با نگراني پشتش وايساده بود. الان درکش مي کنم که چه جور بخاطر من پير شده!
romangram.com | @romangram_com