#حصار_تنهایی_من_پارت_896


- خدا نکنه! اين چه حرفيه مي زني؟ کارت عابر بانکمو از اين دختره بگیر و برو داروهامو بگير.

خيلي بدم مي اومد وقتي بهم مي گفت اين. انگار اسممو بلد نيست. دختره اومد پيشم و چهار تا کارت و نسخه رو بهش دادم و رفت.

گفتم: ترسيدي با پولا فلنگو ببندم و در برم؟!

- آره! نمي تونم بهت اعتماد کنم. امانت علي هستي؛ اگه بري، جواب اونو چي بدم؟!

پوزخندي زدم و گفتم: چقدر امانت دار خوبي بودي! من اگه مي خواستم فرار کنم، همين الان با اين ماشين مي رفتم.

- چون مي دونستي پيدات مي کنم نرفتي!

خواستم برم که يه دختر ديگه اومد تو. يه ظرف غذا دستش بود. رفت طرف آراد و گفت:

- چيزي احتياج نداري آراد؟

- نه، ممنون ناهيد!

دختره با لبخند رفت. اين کيه ديگه! فکر نکنم ديگه پرستاري تو اين بيمارستان مونده باشه که با آراد دوست نباشه!

با تعجب نگاش کردم و گفتم: تو اين بيمارستان چند تا دوست دختر داري؟!

- به جز نسرين، ديگه هيچي!

پوزخندي زدم و گفتم: اين همه پرستار تو رو به اسم کوچيک صدات مي زنن، هيچه؟!

romangram.com | @romangram_com