#حصار_تنهایی_من_پارت_856


آراد سرسري سلام کرد و رفت تو.

يکي داد زد: مختار!

مختار برگشت. يه مردي به طرف ما مي اومد؛ گفت: يه لحظه بيا کارت دارم!

مختار: ميشه بذاري برای بعد؟

- نه... واجبه!

مختار به من نگاه کرد و گفت: تو برو تو، من الان ميام.

- باشه.

رفتم داخل دیدم آراد با همون مرده که بايد يونس باشه، دارن يه گوشه حرف مي زنن. به جايي که پنج تا دختر وايستاده بودن و ترس از سر و روشون مي باريد، نگاه کردم.

يکيشون خيلي ناز بود. چشماي آبي روشن با موهاي طلايي که کج رو صورتش انداخته بود. بهش مي خورد شونزده يا هفده سالش باشه. آراد رفت طرف دخترا و تک تکشونو نگاه کرد. به چشم آبيه که رسيد، وايساد. خوب نگاش کرد؛ دستشو گذاشت رو صورتش. دختره انقدر ترسيده بود که رنگ به صورت نداشت.

آراد گفت: ترسيدي؟

دختره فقط سرشو تکون داد. آراد خم شد لبشو بوسيد. راسته مي گن پسر کو ندارد نشان از پدر... آرادم يکي عين باباش.

گفت: نترس کاريت ندارم!

چند قدم اومد عقب، گفت: يونس! هر روز داري پس رفت مي کني. به غير از اين دختره، بقيشون مالي نيست!

romangram.com | @romangram_com