#حصار_تنهایی_من_پارت_855
...
- آره، مي دونم کجا رو مي گي... الان ميايم!
گوشي رو قطع کرد.
آراد گفت: چيکار داشت؟
ماشين حرکت کرد و گفت: يونس با ما چيکار داره؟ چند تا دختر آورده.
دم يه انبار بزرگ نگهداشت. رفتيم تو. ماشينو يه گوشه پارک کرد.
مختارگفت: همين جا منتظر بمون، زود ميام.
آراد: لازم نکرده. با ما مياد تو... بيا پايين.
اومديدم پايين. مختار به طرف آراد رفت و گفت: معلوم هست داري چيکار مي کني؟ اينو براي چي مي خواي بياري تو؟
همين جور که راه مي رفتن، آراد گفت: مي خوام يه دختر برام انتخاب کنه!
- چه دختري؟ بذار بره تو ماشين بشينه.
- نه!
يه مرد از يه در بزرگ اومد بيرون و گفت: سلام آقا!
romangram.com | @romangram_com