#حصار_تنهایی_من_پارت_825


با همون حرص گفتم: بله؟ چيکار داري؟

با تاکيد گفت: بله آقا؛ با من امري داشتيد؟

صدامو آروم کردم و گفتم: بله آقا؛ با من کاري داشتيد؟

بخاطر اينکه امري نگفتم، اخم کرد و گفت: آره، بيا بشين، ميوه برام پوست بگير!

- خوبه امير يک ساعت پيش منو امانت سپرد دست شما!

مبل کنارش نشستم و خيارو برداشتم.

گفت: يه خدمتکار براي خودم ميارم.

- مبارکه!

- براي چي به امير گفتي برات عطر بياره؟ نمي دونستي جدايي مياره؟!

- من به اين چيزا اعتقادي ندارم!

- وقتي از هم جدا شديد، اونوقت اعتقاد پيدا مي کني!

به آراد که فوتبال مي ديد، نگاه کردم. يعني واقعا باورش شده من اميرعلي رو دوست دارم؟! هه! چقدر ساده ست! به گفته ی امير، هارت و پورتش الکيه!

با آراد در سکوت فوتبال نگاه کردم. فوتبال پر از هيجان که فقط بايد داد و جيغ زد، عين مجسمه فقط زل زده بود به مردايي که مي دويدن.

romangram.com | @romangram_com