#حصار_تنهایی_من_پارت_824
دو قدم رفت و برگشت: فقط... شير خشک و پستونکم يادت نره براش بياري! من اين چيزا ندارم... پوشک ماي بي بي يا هر مارک بهتر ديگه که خودت مي شناسي هم بيار. آخه نمي خوام عشقت تو پوشکاي ديگه اذيت بشه!
با قدم هاي تندي رفت. با دهن باز انگشت اشارمو به طرفش گرفتم. امير مي خنديد.
گفتم: اين... اين الان چي گفت؟!
داد زدم: تو به من مي گي بچه؟! به کاراي خودت نگاه کردي؟! از يه پسر شش ساله هم بدتره.
به امير که مي خنديد، گفتم: منو دست داگي مي سپردي بهتراز اين يالقوز بود!
بلند شد اومد طرف من. رو به روم وايساد و گفت: مواظب خودت باش؛ با آراد هم دعوا نکن... چون وقتي برگشتم، مي خوام زنده باشي!
- اگه پسر دايیت بذاره و خودکشي نکردم، باشه! زنده مي مونم!
- سوغاتي چي مي خواي؟
- عطر، مي گن عطراي فرانسه خيلي خوش بوئه!
- باشه!
تا دم در همراهش رفتم. وقتي رفت، آراد سرشو از پنجره آورد بيرون و گفت: هي! گربه! بيا بالا کارت دارم.
با حرص پامو زدم زمين. کثافت! اينم ياد گرفته مي گه گربه.
با حرص و عصبانيت رفتم اتاقش. روي مبل جديد که براي اتاقش گرفته بود، نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com