#حصار_تنهایی_من_پارت_811
پوزخندي زدم و گفتم: نمي دونم کي قراره دومادتونو بدزده که فرحناز اينجوري بهش مي چسبه!
امير خنديد و بازوشو طرفم گرفت و گفت: اين که حسودي نداره؟ تو هم بازوي منو بگير!
به بازوش نگاه کردم و با اخم گفتم: امير!
- خيلی خب بابا! اخم نکن!
يهو چشمم افتاد به آبتين و پرهام. بلند خنديدم.
امير گفت: چي شد؟
- اونا رو نگاه!
دخترا هم با ديدن اون دو تا مي خنديدن. پرهام پشت فرحناز راه مي رفت و بازوي آبتينو گرفته بود. با قر اداي راه رفتن فرحنازو در مي آورد. آبتينم خيلي جدي و خشک پشت آراد اداي راه رفتن آرادو درمي آورد. اداهاشون دقيقا عين خودشون بود. همه مون مي خنديدیم. اون دو تا هم عين خيالشون نبود. فقط راه مي رفتن. يهو فرحناز آرادو بوسيد. پرهامم با همون حالت آبتينو بوسيد!
همه با صداي بلند خنديديم .کامليا که نزديک بود، رو زمين بيفته! يهو آراد با اخم برگشت. همه وايسادن. خنده هامونو تو گلومون نگه داشتيم. با اخم بيشتر به پرهام و آبتين نگاه کرد. پرهام با ترس الکي عين دخترا چسبيد به آبتين. آراد با عصبانيت نگاشون کرد اما هنوز نمي دونست چه خبره. دوتاشون بدون هيچ کلمه اي خيلي جدي راه افتادن. به بقيه هم نگاه کرد. دخترا هم با ريز خنده اي که مي کردن، راه افتادن. آراد به ما نگاه کرد.
امير دستشو اندخت پشت کمر و گفت: بدون هيچ حرفي راه مي افتي!
ما هم راه رفتيم. آراد و فرحنازم راه افتادن. ما پشت آراد بوديم.
با خنده گفتم: کدوم پدر و مادر حاضر مي شن دختر دست گلشونو بدن به اين دو تا ديوونه؟!
امير هم با خنده گفت: معلومه! دو تا دختر که از خودشون ديوونه تر باشه!
romangram.com | @romangram_com