#حصار_تنهایی_من_پارت_810


آراد با اخم نگام کرد و از کنارم رد شد. دخترا هم رفتن. ؟





آبتين بهم گفت: بابا بامرام! تو که ضايعمون کردي!

خنديدم و گفتم: عيبي نداره!

پرهام از بيرون داد زد: آبتين! مزاحم آقاي دکتر و خانمشون نشو! بدو بيا!

آبتين با تعجب نگامون کرد و رفت. اصلا از اين حرفش خوشم نيومد، فقط خدا کنه شوخي کرده باشه. بدون اينکه به امير نگاه کنم، اومدم پايين.

پشت سرم اومد و گفت: از حرف پرهام ناراحت شدي؟

- نه... چون مي دونم شوخي کرد. هرچند شوخيشم قشنگ نبود.

با قدم هاي آهسته از ويلا اومديم بيرون. آراد با قدم هاي تند جلوتر از همه راه مي رفت. پرهام و آبتينم با دلقک بازي پشتش مي رفتن... مونا و مرينا و کامليا هم با آهنگي که از موبايلشون پخش مي شد مي خوندن و قدم هاي هماهنگ برمي داشتن. من و امير آخر بوديم. يهو فرحناز يه تنه به من زد و با دو، خودشو به آراد رسوند. دستمو گذاشتم رو شونم.

امير گفت: دردت گرفت؟

- نه زياد... خوبم.

به فرحناز نگاه کردم. به آراد چسبيد و بازوهاشو سفت گرفت.

romangram.com | @romangram_com