#حصار_تنهایی_من_پارت_801


- ها؟! چي؟

رو به روم اشاره کرد: آقاي دکتر با شمان!

به امير که با لبخند رو به روم وايساده بود، نگاه کردم و گفتم: بله؟

- خوبي؟

- آره... آره خوبم.

اميرعلي: براي ما هم جا باز کنيد. الان بچه ها ميان.

کم کم همه اومدن. فرحناز با آراد اومد. همه دور آتيش نشستيم.

پرهام گفت: بچه ها اگه گفتين مجلسمون چي کم داره؟!

آبتين: اجازه آقا؟

- بگو جانم!

- ديب دمني!

پرهام خنديد و گفت: آفرين! حالا برو يه قابلمه سيب زميني بيار!

آبتين رفت. اميرعلي اومد جاش نشست. آراد و فرحنازم کنار هم، رو به روي ما نشسته بودن. فرحناز بازوي آرادو سفت گرفته بود که خداي نکرده فرار نکنه!

romangram.com | @romangram_com