#حصار_تنهایی_من_پارت_800


امير گفت: ساحل نشستن.

بدون اينکه چاي بخورم رفتم پيششون. يه آتيش به پا کرده بودن و دوتاشون با گيتار مي زدن و مي خوندن. کنارشون وايسادم. نگام کردن و با لبخند گفتن:

- به! خواهر آيناز! بفرماييد بشينيد!

گفتم: کجا بشينم؟ رو سر شما دو تا؟

به هم نگاه کردن.

آبتين گفت: خواهر راست مي گه!

بلند شد: بيا جاي من بشين!

کنار پرهام نشستم. آبتين يه تکه سنگ آورد روش نشست.

آبتين گفت: خب آني خانم! بگو چي مي خواي برات سفارشي بزنيم؟

- نمي دونم. خودتون يه چيزي بزنيد، منم گوش مي کنم.

- باشه.

دو تاشون شروع کردن به زدن. آهنگ قشنگي ايجاد شده بود. واقعا چرا من مردا رو دوست ندارم؟! چرا هنوز دروازه قلبم رو به روي هيچ مردي باز نکردم؟! چون نمي خوامشون. همشون عين همن، فقط مي خوان اذيتم کنن.

پرهام: کجايي آيناز؟

romangram.com | @romangram_com