#حصار_تنهایی_من_پارت_759
آبتين گفت: آخه باسن تو اندازه باسن منه؟!
پرهام: مگه باسن من چشه؟!
- چش نيست! هر کدومش اندازه ی يه ماهوارست!
پرهام پشتشو نگاه کرد و گفت: کو؟چرا دروغ مي گي!
يهو آبتين از دستش کشيد . گذاشت تو پيراهنش و گفت:
- حق به حق دارش رسيد!
پرهام رفت جلو دستشو گذاشت رو شورت و گفت:
- عجب سينه هايي! امشب پيشم مي خوابي؟!
آبتين با خجالت خنديد و سرشو گذاشت رو سينه ی پرهام. همه نشستن.
پرهام گفت: آخي...خجالت نداره! اين چيزا عاديه!
پرهام و آبتين هم نشستن.
امير گفت: تو چرا وايسادي؟ بشين ديگه؟
فرحناز: امير من خوشم نمياد با اين دختره سر يه ميز بشيم.
romangram.com | @romangram_com