#حصار_تنهایی_من_پارت_758
همين جور که مي دويدن، مرينا با اخم گفت: چه خبرتونه عين بچه ها دنبال هم مي دوين؟!
پرهام خنديد و گفت: بابا تقصير اين بوفالوئه، ولم نمي کنه!
کامليا خنديد و امير گفت: خب يه لحظه ندوين، وايسين بگيد چي شده؟
پرهام رفت پشت مبل، آبتينم جلوش وايساد و گفت: امير جون اين مي خواد شورتمو برداره!
آبتين پريد سمتش. دوباره فرار کرد.
داد زد: دروغ نگو بزغاله! شورت خودمه!
همه فقط نگاش مي کرديم. کامليا از خنده رو صندلي نشسته بود. پرهام رفت پشت امير؛ آبتين گوشه لباسشو گرفت که دوباره فرار کرد. آراد پوفي کرد و نشست.
پرهام وسط سالن وايساد و گفت: صبر کن... صبر کن با اين دويدن ها به جايی نمي رسيم! بذار يکي در مورد اين شورت حکم بده!
به مرينا نگاه کرد: مرينا جون تو شورتاي منو ديدي؛ ببين!
بازش کرد: اين شورت من نيست؟!
مرينا: خجالت بکش! اين چه حرفيه به من مي زني؟ حالا اينا پيش خودشون چي فکر مي کنن؟!
نشست به مونا نگاه کرد و گفت: مونا تو چي؟!
مونا خنديد و گفت: شرمنده! من جنس و رنگ شورتاي تو رو نديدم!
romangram.com | @romangram_com