#حصار_تنهایی_من_پارت_677
کتاب حافظو برداشت و گفت: مي خوام براتون فال بگيرم که بختتون وا بشه! خب اول کي مي گیره؟
هيچ کس هيچي نگفت.
به فرحناز نگاه کرد و گفت: اول فرحناز، دختر ترشيده خودم نيت کنه!
فرحناز با اعتراض گفت: بابا!
- جان بابا! نيت کن ترشيده ی من!
شمسي: دخترمو اذيت نکن امير!
- چشم رئيس!
فرحناز چشماشو بست. حدس زدن نيت فرحناز اونقدرا هم سخت نبود. حتما مي خواد بدونه با آراد ازدواج مي کنه يا نه؟
چشماشو بازکرد و گفت: باز کن بابا!
امير باز کرد و بيت اولو خوند.
فرحناز گفت: يعني چي بابا؟!
- يعني اين که... اون چيزي که دنبالش هستي به دست نمياري!
قيافه ی فرحناز تو هم شد. يکي از دوستاش که کنارش وايساده بود، گفت:
romangram.com | @romangram_com