#حصار_تنهایی_من_پارت_676
چند ثانيه به هم خيره شديم. يه نفسي کشيد و رفت بالا.
خاتون اومد تو و گفت: حالت خوبه آيناز؟
- آره خوبم.
- صورتت خيلي خسته است.
- چون خسته شدم.
صورتمو به دستاي مهربون مادرانش گرفت و بوسيد و گفت: صبر داشته باش!
بعد از اينکه رفت، روي صندلي نشستم. ويدا هم هر چند دقيقه يک بار خودشو تو آينه ی کوچيکي که همراهش بود نگاه مي کرد و مي رفت. نمي دونم قرار بود تو اين چند دقيقه چه اتفاقي براي صورتش بيفته؟
خاتون اومد تو ،گفت: مادر اگه حالت خوب نيست برو استراحت کن.
- نه، خوبم ...الان ميام بهتون کمک مي کنم.
رفتم بالا. موقع پذيرايي به اميرعلي و مونا هم سلام کردم و کنارشون نشستم.
امير بلند شد و گفت: خانما و آقايون! امشب شب يلداست. طولاني ترين شب سال... يعني امشب هر چقدر دلتون مي خواد مي تونيد پيش عشقاتون بخوابيد. البته اونايي که جفت ندارن، هرچه زودتر به فکر خودشون باشن!
همه خنديدن.
اميرعلي گفت: ببين بابام داره در مورد چي حرف مي زنه!
romangram.com | @romangram_com