#حصار_تنهایی_من_پارت_674


با ناراحتي گفتم: آها! باشه... معذرت مي خوام مزاحمتون شدم.

پشتمو بهش کردم که برم، گفت: صبر کنيد!

برگشتم.

گفت: تو آيناز نيستي؟ هموني که بردم پيش برادرم که پليسه... پاي تلفن بهتون گفتم دارم از فرانسه ميام...خودتونيد؟!

دختري که کنارش بود، زد زير خنده.

با تعجب گفتم: اينا رو که خودمم گفتم!

- جدي؟ فکر کردم نگفتي!

- از اولم شناختيم. نه؟

- آره بابا از در که اومدي تو، شناختمت... فقط نفهميدم اينجا چيکار مي کني؟

دختره گفت: خدمتکار آراده.

آبتين با تعجب نگام کرد. اصلا از حرف دختره ناراحت نشدم. همه که مي دونن، اينم روش!

گفتم: شما اينجا چيکار مي کنيد؟!

- من دوست امير عليم. با اون اومدم.

romangram.com | @romangram_com