#حصار_تنهایی_من_پارت_673


- آخه قبلا يه چيز نديده بودم که الان ديدم!

- چي؟

- کنار پهلوت دوختش اونقدر بده که ممکنه هر لحظه پاره بشه... جلوتم خيلي بازه!

کامليا نگاه کرد و گفت: کجاش بازه؟ اين که ديگه مونده زير گردنم برسه؟

با يه لبخند از پيششون رفتم. نمي دونم اين آراد چه لجي با من داره؟ انگار زورش مياد از کار من تعريف کنه!

قبل ازاينکه برم به آشپزخونه، به همه نگاه کردم شايد اميرعلي رو پيدا کنم. نبودش. يعني نمي خواد بياد؟ رو چهره يکي خيره شدم. يه گوشه وايساده بود، داشت با يه دختر حرف مي زد.

چند دقيقه متفکرانه نگاش کردم. به مغزم فشار آوردم اين کيه؟! کجا...؟! آها! فهميدم!

با لبخند رفتم پيشش و گفتم: سلام!

- سلام!

- منو يادتون هست؟

به حالتي که مي خواست کسي رو به ياد بياره نگام کرد و گفت: نه متاسفانه!

- من آينازم... منو برديد پيش برادرتون که پليسه. پاي تلفن بهم گفتيد داريد از فرانسه مياید... يادتون نيست؟!

- نه... ببخشيد به جا نميارم!

romangram.com | @romangram_com