#حصار_تنهایی_من_پارت_670


لباسو پوشيد. همه چيزش خوب و عالي بود. کلي ذوق کرده بود و با خنده مي رقصيد. لباسو برداشت خواست بهم پول بده ولي قبول نکردم. اگه پولو برمي داشتم حس کسي رو داشتم که بهش ترحم شده.

***

دو روز با سرعت گذشت و شب يلدا رسيد.

طولاني ترين شب سال. ولي براي من تمام روزها و شبهاي پاييز طولاني بود. کل عمارتو براي بيست نفر مهمون تميز کرديم. شام پختيم و ميوه شستم.

تا ساعت هشت که مهمونا يکي يکي پيداشون شد، من فقط تو آشپزخونه مشغول بودم. از خستگي سرمو گذاشته بودم رو ميز که يه دختري پريد تو آشپزخونه و گفت: خوشگل شدم؟!

سرمو بلند کردم و با خستگي نگاش کردم. لباس صورتي که براش دوخته بودم پوشيده بود.

با لبخند گفتم: عالي شدي. مدل موهاتم خوشگله.

لبخندشو جمع کرد و گفت: حالت خوب نيست؟!

- نه خوبم... فقط کمي خستم.

- نمي خواي حاضر شي؟

- چرا تا ويدا و خاتون بيان، من ميرم.

- باشه.

دو قدم رفت و برگشت؛ با خوشحالي گفت: هفته ديگه قراره بريم شمال. تو هم باهامون مياي.

romangram.com | @romangram_com