#حصار_تنهایی_من_پارت_666


- کجا؟... نه عزيزم! با تو نيستم... يه لحظه گوشي؟

دستشو گذاشت رو گوشي و گفت: کجا مي خواي بري؟

- مي رم بيرون، هر وقت حرفتون تموم شد، ميام تو.

- لازم نکرده بشين... جانم؟ بگو!

هنوز وايساده بودم که با چشم اشاره کرد بشينم. با حرص نشستم.

گفت: نه همون لباس کوتاهه که خودم برات خريدم بپوش... تو اون لباسه خيلي ناز مي شي عزيزم.

کتابو باز کردم. اول صفحه خوش خط نوشته بود:

«اگر بداني جايگاهت کجاست، مرا باور مي کني.

اگر بداني چقدر دوستت دارم، درد مرا درمان مي کني.

تو عزيزي برايم، تو بي نظيري برايم، حرف دلم به تو همين است، قلبت مي ماند تا آخرين نفس برايم.»

- با توام!

سرمو بلند کردم و گفتم: بله؟

انگار حرف زدنش تموم شده بود، چون گوشيشو رو ميز عسليش گذاشته بود.

romangram.com | @romangram_com